گاه گداری من هم به دستای سوخته ام نگاه میکنم و یاد همه اونهایی که با هم بودیم می افتم.
خدا رو شکر میکنم که این برنامه هم به خوبی و خوشی انجام شد و تونستم گامی کوچک در مسیر رسالت انسانی ام بردارم. گزارش کلی برنامه رو خانم یوسف پور در وبلاگش گذاشته. سعی می کنم اونهایی که نگفته رو بنویسم. از حدود یک ماه قبل بعد از برنامه مرنجاب به این فکر افتاده بودم که با توجه به فصل بهار و سرسبزی منطقه ما در اردیبهشت ماه یک برنامه با کمک دوستان بریزم و ضمن لذت بردن از طبیعت از تجربیات اونها هم استفاده کنم. پیشنهاد ساخت یا تجهیز یه کتابخانه روستایی از اونجا شکل گرفت که به یاد مدرسه ای افتادم که در کاشان شب رو در اونجا گذرانده بودم و مهربانی ها و صمیمیتی که در اونجا حس کرده بودم و یاد کودکی خودم افتادم که در همین کلاس ها می نشستم و درس می خواندم . من کتابهای غیردرسی ام رو بیشتر دوست داشتم. چون برای خوندنشون زور بالا سرم نبود و با علاقه و با پول توجیبی خودم اونها رو میخریدم و همیشه برای بیشتر خواندن تشنه بودم. اما کتابهای در دسترس من همیشه علوم روز نبود . بنابراین به این فکر کردم که بچه های روستاها چه میکنند!! 
و تصمیم گرفتم که هر طور شده یه مدرسه روستایی رو با کمک دوستانم تجهیز کنم. راستش رو بخواهید خیلی دوندگی کردم تا تونستم مجوز آموزش وپرورش قلقل رود رو بگیرم و به خانم زندیه مدیر محترم مدرسه خدیجه کبری میانده برسونم. اما چون واقعاً میخواستم خدا هم کمکم کرد. با دوستانم در سراسر ایران تماس گرفتم و خیلی ها اعلام آمادگی نسبی و قطعی کردند. اما دو روز به برنامه مونده بود که همه بچه های تهران کم لطفی کردند و بهانه هایی آوردند و نیومدند. عدالت هم از قم ساعتها نشسته بود تو ترمینال که ماشین پیدا کنه که متاسفانه موفق نشده بود. علی اومد و سپیده و همه بچه های زنجان به جز بابای بنیامین کوچولو که براش آرزوی روزهای خوب می کنم و امیدوارم مشکلاتش حل بشه. 
بالاخره حرکت کردیم و رفتیم . مسیر رو بارها چک کرده بودم و میدونستم خیلی زیباست و از اینکه دوستانم هم خوشحال بودن و از اومدنشون راضی من هم خوشحال شدم. شبی که در کاروانسرا خوابیدیم غیر قابل وصفه . شب پر ستاره ای که زیبا و رویایی بود. شاید تا به حال 20 دفعه به کاروانسرای فرسفج رفته بودم اما همیشه آرزو داشتم شبی تو یکی از حجره ها بخوابم که تو این سفر به آرزوم رسیدم. 
آقای سلیمانی و خانم یوسف پور ، سهیلا و مسعود و جناب حسینی ، علی و سپیده و همراه همیشگی فرهاد همه و همه عالی بودند و از همه شان چیزهای زیادی یاد گرفتم. خوشحالی بچه های مدرسه و مدیر ( خانم زندیه ) و تلاش بچه های طبیعتگرد از همه چیز برام ارزشمند تر بود. سفر خیلی خیلی خوبی بود که رفتیم و به دوستانمون اضافه شد. خدا رو شاکرم که کمکمون کرد تا این بار هم بدون حادثه برنامه مون رو اجرا کنیم. 
از همه کسایی که اومدند متشکرم و برای همه اونهایی که نتونستن بیایند آرزو میکنم دوباره فرصت تکرار فراهم بشه تا بتونم در خدمت اونها هم باشم. |