<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0">
	<channel>
		<title><![CDATA[گروه &nbsp;دوچرخه سواری و طبیعتگردی آنادانا- همدان]]></title>
		<link>http://www.anadana83.blogsky.com</link>
		<description><![CDATA[ همچو زنبق نشکفتیم در آغوش چمن &nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;گل کوهیم که سنگ سیه بستر ماست]]></description>
		<language>fa</language>
		<generator>RSS Generated by BlogSky.com</generator>
		
			
				<item>
					<title><![CDATA[گلایه از یک دوست]]></title>
					<link>http://www.anadana83.blogsky.com/1387/07/18/post-55/</link>
					<description><![CDATA[<p><img style="WIDTH: 521px; HEIGHT: 783px" height="783" alt="صفحه اول" hspace="0" src="http://i33.tinypic.com/rhrjau.jpg" width="521" border="0" />&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p><img style="WIDTH: 528px; HEIGHT: 829px" height="829" alt="صفحه دو" hspace="0" src="http://i38.tinypic.com/ajry1y.jpg" width="528" align="baseline" border="0" />&nbsp;</p><p>&nbsp;</p><p><img style="WIDTH: 533px; HEIGHT: 619px" height="619" alt="صف" hspace="0" src="http://i35.tinypic.com/ruo4dk.jpg" width="533" align="baseline" border="0" /></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 18:54:23 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.anadana83.blogsky.com/Comments.bs?PostID=55</comments>
          <guid>http://www.anadana83.blogsky.com/1387/07/18/post-55/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سفری به گلستان ایران ( 4)]]></title>
					<link>http://www.anadana83.blogsky.com/1387/07/18/post-54/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="3">گوشی موبایلم خراب شده بود و کمی حالمون گرفته شد. اما علی آباد خیلی زیبا بود. با توجه به اینکه آقای محمد غرقی و سایر دوستان پیشنهاد داده بودند که سری هم به آبشار کبودوال بزنیم . برای صرف ناهار و دیدار از این آبشار زیبا به سمت کبودوال به راه افتادیم. در راه جنگل بسیار زیبایی قرار داشت که واقعاً متحیر کننده بود. به طوری انبوه بود که نور خورشید به زمین نمی رسید.&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3"><img style="WIDTH: 521px; HEIGHT: 382px" height="382" alt="جنگل انبوه" hspace="0" src="http://i36.tinypic.com/23i9clv.jpg" width="521" align="baseline" border="0" />&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">چند تا عکس داخل جنگل گرفتیم و به سمت آبشار حرکت کردیم. راه تماماً سربالایی بود. گرچه بعضی جاها سرپایینی هم داشت. اما کم و مختصر بود.&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">ناهار را داخل تفریحگاهی که پایین آبشار ساخته بودند خوردیم . جالب بود . خوب ساخته شده بود و می توانست جای خوبی برای شب مانی باشد. ساعت 3 بعد از ظهر به سمت آبشار حرکت کردیم . مسیر 15 دقیقه ای که البته باید پیاده و به سختی طی می شد. ( به دلیل خیس بودن مسیر که بسیار لغزنده شده بود ) فوق العاده انبوه و زیبا بود .&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">بالاخره به آبشار خزه ای کبودوال که بزرگترین آبشار خزه ای ایران است رسیدیم و فهمیدیم بی جهت اینجا را به ما پیشنهاد نداده اند. آبشار کبودوال با طول تقریبی 9 متر از زیباترین آبشارهای ایران است که در میان جنگلی انبوه و صعب العبور قرار دارد. استان زیبای گلستان . شهرستان علی آباد .&nbsp;&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">&nbsp;<img style="WIDTH: 519px; HEIGHT: 645px" height="645" alt="فرهاد و آبشار کبودوال" hspace="0" src="http://i33.tinypic.com/1zfu8p2.jpg" width="519" align="baseline" border="0" /></font></p><p align="justify"></p><p align="justify"></p><p align="justify"><font size="3">در حدود 2 ساعتی آنجا بودیم و کلی لذت بردیم .&nbsp;در راه بازگشت&nbsp;نم نم باران شروع به آمدن کرد.&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">این نم نم باران بعد از اینکه به محل تفریحگاه- محل بستن دوچرخه ها - رسیدیم ناگهان تبدیل به بارانی شدید شد که تا به امروز نظیر آنرا ندیدم . به طوری که در عرض 15 دقیقه تبدیل به سیلی ترسناک شد و چرخهایمان تا توپی ها درون آب بود و به سختی رکاب می زدیم . تصمیم داشتیم به علی آباد برگردیم تا لااقل بتوانیم جایی برای اتراق پیدا کنیم . این جاده از خاطره انگیز ترین&nbsp;قسمتهای سفر بود.&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">بعد از اینکه به علی آباد رسیدیم ، چون محمد آقای غرقی هم متاسفانه آنروز به گرگان رفته بود و علی آباد نبود ضمن اینکه آب جوری همه جا را فرا گرفته بود&nbsp;و نمی شد چادر زد جایی برای ماندن نداشتیم . تصمیم گرفتیم برویم&nbsp;تربیت بدنی این شهر&nbsp;را پیدا کنیم تا لاقل جایی برای خواب به بدهند. از قضا جلوی تربیت بدنی با آقای <strong>بابا کردی</strong>&nbsp;دبیر هئیت دوچرخه سواری علی آباد کتول مواجه شدیم که البته با تلاش و زحمت بی دریغ ایشان&nbsp; به مسافرخانه آن شهر رفتیم ( با هزینه هئیت علی آباد ) و شبی آرام پایان بخش روزی پرماجرا شد.&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><img style="WIDTH: 520px; HEIGHT: 391px" height="391" alt="در سفر" hspace="0" src="http://i37.tinypic.com/2hfszmd.jpg" width="520" align="baseline" border="0" /></p>]]></description>
					<pubDate>Thu, 9 Oct 2008 18:36:49 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.anadana83.blogsky.com/Comments.bs?PostID=54</comments>
          <guid>http://www.anadana83.blogsky.com/1387/07/18/post-54/</guid>
				</item>
			
				<item>
					<title><![CDATA[سفری به گلستان ایران (3)]]></title>
					<link>http://www.anadana83.blogsky.com/1387/07/10/post-53/</link>
					<description><![CDATA[<p align="justify"><font size="3">صبح زود بیدار شدیم به سمت جنگل راه افتادیم. جنگل زیبای ابر.&nbsp;&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">یک سری توشه برای ناهار خریدیم و به را افتادیم. جاده ای با شیب زیاد جلوی رویمان قرار گرفت که واقعاً نفس گیر بود . با توجه به اینکه جاده خاکی بود و باد مخالف هم داشتیم مشکل چند برابر شد. در طول مسیر تا به اینجا هیچگاه با همچین جاده ای برخورد نکرده بودیم ، حتی در بعضی قسمتها دوچرخه را دست گرفتیم.&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3"><img style="WIDTH: 523px; HEIGHT: 363px" height="363" alt="خستگی" hspace="0" src="http://i38.tinypic.com/351a2q1.jpg" width="523" border="0" /></font></p><p align="justify"><font size="3">&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">اما وقتی کم کم به جنگل نزدیک شدیم خستگی از تنمان بیرون رفت. و متحیر اینهمه زیبایی شدیم. ضمن اینکه در ابتدای مسیر با دوست خوبی به نام محمد آقای غرقی آشنا شدیم. مردی شریف و بزرگوار..&nbsp; زیبایی های جنگل وصف ناپذیر بود. از دور روستای افراتخته که از مرتفع ترین روستاهایی ایران است دیده می شد.&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">ناهار را در یکی از زیباترین جنگل های ایران خوردیم. همه جا پر بود از گیاه و خزه . سبزی چشم را میزد. هول و حوش ساعت 4 بعد از ظهر به سمت روستای شیرین آباد که بعدها از شیرین ترین خاطرات ما شد حرکت کردیم. روستایی در قلب شالیزارها و جنگل ها . با مردمی خونگرم و پاک و مهمان نواز. در شیرین آباد برای تهیه نان رفتم و فرهاد هم برای خرید میوه و آذوقه خوراکی. در همین حین فرهاد با یکی از اهالی خوب این روستا به نام حسین آقای رنجبر دوست شد و ایشان از ما دعوت کردند تا شب را در کنار ایشان در کلبه چوبی داخل شالیزارشان بگذرانیم که البته بسیار بسیار خوش گذشت. <strong>یک شب رویایی در داخل کلبه ای چوبی در میان شالیزارها.&nbsp;&nbsp;</strong></font></p><p align="justify"><font size="3">&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3"><img style="WIDTH: 521px; HEIGHT: 732px" height="732" alt="شیرین آباد" hspace="0" src="http://i34.tinypic.com/2sb1tw6.jpg" width="521" border="0" />&nbsp;</font></p><p align="justify"></p><p align="justify"><font size="3">شب فرهاد برایمان روی آتش برنج درست کرد که خیلی خوشمزه و خوب هم درآمد. آن شب را با حسین خوش گذراندیم. </font></p><p align="justify"><font size="3">صبح زودتر ار بقیه بیدار شدم و چندتا عکس گرفتم. با توجه به اینکه شب قبل هم باران آمده بود هوا بسیار خوب و طبیعت صدچندان زیبا شده بود.&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">بعد از اینکه بچه بیدار شدند همراه هم صبحانه خوردیم و بعد فراق و حالگیری و خداحافظی از حسین رنجبر گل.&nbsp;&nbsp;</font></p><p align="justify"></p><p align="justify"><font size="3"><img style="WIDTH: 519px; HEIGHT: 368px" height="368" alt="خواب در شالیزار" hspace="0" src="http://i36.tinypic.com/2rhvdjq.jpg" width="519" align="baseline" border="0" />&nbsp;</font></p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><font size="3">از اینجا به بعد تا خود علی آباد جاده تبدیل شد به یک تابلوی نقاشی زیبا. این مناظری که می دیدیم و همه زیبایی ها ی بعد از آن شبیه یک پرتره زنده بودند.&nbsp;</font></p><p align="justify"><font size="3">ساعت&nbsp;12.30 رسیدیم به شهر علی آبد. جمعه بود و همه جا تعطیل...</font></p><p align="justify">&nbsp;</p><p align="justify"><font size="3">ادامه دارد...</font>&nbsp;</p>]]></description>
					<pubDate>Wed, 1 Oct 2008 17:45:46 GMT</pubDate>
					<comments>http://www.anadana83.blogsky.com/Comments.bs?PostID=53</comments>
          <guid>http://www.anadana83.blogsky.com/1387/07/10/post-53/</guid>
				</item>
			
		
	</channel>
</rss>
