همچو زنبق نشکفتیم در آغوش چمن             گل کوهیم که سنگ سیه بستر ماست

FIF09 Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
پنجشنبه 6 تیر ماه سال 1387
یادت همیشه جاوید باد.

 

مرا دردیست اندر دل ، اگر گویم زبان سوزد

اگر پنهان کنم ترسم که مغز استخوان سوزد

 به واله قسم وقتی شنیدم محسن عزیزمان دیگر در کنارمان نیست آنچنان افسرده شدم که  ۶ روز است نخوابیده ام. دردی داشتم که درمانی نداشت . سرباز بودم و تنها در گوشه ای از این خاک . دستانم کوتاه بود و غم نرفتن و ندیدنش برای آخرین بار همچون سنگی سترگ قلبم را می فشارد . در سفر کویر همراهش بودم و هنوز نفهمیدم با چه دانشی توانست ما را از ریگ های عظیم و پیچ در پیچ به سلامتی بگذاراند . ما محسن سنایی را نشناختیم و چقدر محروم ماندیم . و چقدر محروم ماندیم....

نامه ای به تو ...

محسن عزیزم مرا ببخش هنوز که هنوز است نتوانسته ام به خود بقبولانم که پریدی . اما از طرفی به خود میگویم خوشا به حالش به آرزویش رسید . شنیدم که به بچه ها در سفر گفته بودی آرزو داری در طبیعت آرام بگبری . خوشا به حالت .. ای کاش خدا همچون پریدنی را نصیب ما کند . اما سفر تو هنوز ادامه دارد . تو هنوز با مایی و در میان ما . سفر ما هم تمام نشده تا وقتی بتوانیم همچون تو باشیم . تو دلت پاک پاک بود . تو را به خدایی که دوستش داریم و همکنون پیش اویی شفاعت ما را بکن تا همچنین رفتنی را نصیب ما هم بکند . رفتنت را هنوز هم باور نمیکنم. یادت همیشه جاوید باد.

کاش من هم بودم

" شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد / درخشنده زاد و فریبا بمیرد ... شب مرگ تنها نشیند به موجی / رود گوشه ای دور و تنها بمیرد ... گروهی برآنند کاین مرغ شیدا / کجا عاشقی کرد ، آنجا بمیرد ... شب مرگ ، از بیم آنجا شتابد ... که از مرگ غافل شود تا بمیرد ... من این نکته گیرم که باور نکردم / ندیدم که قویی به صحرا بمیرد ... "

 


عناوین آخرین یادداشت ها
خوش آمدید
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
بایگانی آنادانا
موضوع بندی
عضویت کاربران بلاگ اسکای
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 12025